تبليغاتX
ول لاگ دو تا L داره

 

تمام صندلي‌هاي ايستگاه پر بود. گرماي ساعت پنج بعد از ظهر فرقي با دو نداشت، داغ داغ. دو سه نفري زير سايه‌هاي باجه‌هاي تلفن که پشت سرشان افتاده بود منتظر اتوبوس بودند. پشت ايستگاه اتوبوس که نواري از سايه‌اش روي زمين ول شده بود ايستادم.

 صدايي را که مي شنيدم برايم آشنا بود. بيشتر شبيه پچ پچ بود. نامفهوم.

" آقاي محترم گفتم که پول ندارم، برو ديگه ". صداي يک زن با لحني آرام اما جدي.

حال نداشتم براي ديدنش و ارضاي حس فضولي‌ام زير آفتاب بروم. صدا نزديک‌تر شد اما همچنان آرام و ناشناخته. داشت با مردهايي که سمت راست ايستگاه نشسته بودند حرف مي‌زد. همه ساکت بودند. کسي جوابش را نمي‌داد. خودم را به آخرين نقطه‌ي سمت راست ايستگاه رساندم  تا از لاي شيار هفت هشت سانتي بغلش ببينمش. هماني بود که آنشب تنش بود.

خراب شدن ماشين بابا وقتي مي خواست مهمان‌ها را از راه آهن به خانه بياورد و يک سري مشکلات ديگر باعث شد من و دو تا از دوستانم آخرين شب ماه رمضان رو تا صبح کنار ماشين بمانيم. ساعت 2-3 بود که يک تاکسي چند قدم پايين‌تر ايستاد. يکي هم سن و سال خودمان از آن پياده شد.

" خدا به خير کنه اوليش اومد."

محمد بود که آرام اين حرف را زد. من و سجاد داشتيم به يارو نگاه مي‌کرديم. محله و آدم‌هايش توي اين شهر کاملن شناخته شده بودند و همه مي‌دانستند که جاي خلافکارها و طايفه‌هاي عجيب و غريب است.

رنگش زرد بود و تند تند نفس مي‌کشيد. اولين چيزي که توجهم را جلب کرد پيراهنش بود. شبيه مال خودم بود که تازه خريده بودم. تي شرت سفيدي زيرش پوشيده بود و دکمه‌هاش را باز گذاشته بود. قد متوسط و پوست روشنش را به اضافه‌ي فرم موهايش که مي‌کردي، کاملا عادي مي‌شد. شايدم مرتب‌تر از خودم که با تي شرت و دمپايي آمده بودم. عرق کرده بود، انگار که از چيزي ترسيده.

 سلام کرد و کنارمان نشست. بدون هيچ حرف اضافه‌اي. آب خورد و مثل هر آدم عاقلي منطقي‌ترين سوال را پرسيد، از اينکه اينجا چکار مي کنيد و ... . صحبت‌هايمان بيش از دو سه دقيقه طول نکشيد. بلند شد.

" بچه ها فعلن اينجا هستيد ديگه، نه؟ "

حرکت سر محمد تنها راهي بود که مي‌شد دکش کرد. ده دقيقه نشد که برگشت. آرام آرام قدم بر مي‌داشت. وقتي رسيد دوباره بدون اجازه نشست. يک نگاه به ميوه‌هاي روي موکت و نگاهي به محمد. با دست بهش تعارف کرد. اناري برداشت و شروع کرد به آب گرفتن. روي دوتا پايش نشسته بود. با بيني‌اش نفس مي‌کشيد، آرام و عميق؛ و البته صدادار. مثل آدم‌هايي که خواب‌اند؛ خوابي عميق.

" بهتون نمياد اهل خلاف ملاف باشيد، ها؟ "

نگاهي به هم کرديم و لبخندي بي معني .

- نه داداش.

آرام سرش را بالا و پايين کرد. منتظر بوديم مثل خيلي از معتادهاي گوشه‌ي خيابان شروع کند به نصيحت که مواد فلان است و بهمان؛

ولي اينطور که پيدا بود حال اين صحبت‌ها را هم نداشت. توي حال خودش بود.

" مرتيکه‌ي تخم حروم هر بار با پول مي‌رفتم طرفش کلي تحويلم مي‌گرفت. حالا بعد از دو سال، هر چي بش مي‌گم همين يه بار. ميگه بايد موبايلتو بذاري پيشم"

انار رو که بين دو تا دستاش بود توي دست چپش انداخت و شصت دست راستش رو بلند کرد

" بيا. جاکش خيال مي کنه من خرم. اگه باهاش حرف زدي چي؟ اونوقت باباي پفيوزت مي خواد پولشو بده؟"

چشمانش را به سختي باز نگه مي‌داشت. صداش پايين بود؛ طوري که فکر کنم فقط خودمان مي‌توانستيم بشنويم. لابد مي‌ترسيد طرف پشت ديوار باشد و با شنيدن حرفهايش ديگر نسازدش. موبايلش دستش بود. وقتي مي خواست بنشيند از جيبش درش آوردو گذاشت روي موكت. پيراهن تنش نبود. فقط همان تي شرت تنش بود.

 

خودش بود. همان پيراهن تنش بود. سياه و لاغر شده بود. با دو زخم بزرگ روي گونه‌ي چپ. چشم تو چشم شده بوديم. چشمان بي روحش هيچ حرفي براي گفتن نداشت. منتظر بودم بيايد طرفم و پول بخواهد. لبخند نصفه و نيمه‌اش و حركت سرش كه يعني سلام. حسابي ميخکوبم کرد. انقدر تعجب کردم که حتي جوابش را هم ندادم.  آرام راه افتاد و رفت. تا چند قدم اول دست راستش را بالا برده بود ولي پشت سرش را نگاه نمي‌کرد.  پيرمردي که گوشه‌ي ايستگاه نشسته بود برگشت و نگاهم کرد.

" مي‌شناختيش؟"

هول شدم. اولين چيزي که ذهنم رسيد را گفتم.

- نه بابا. کي بود؟ چي مي‌گفت؟

- پول مي‌خواست. مي‌گفت مادرم تو بيمارستانه. سرطان مغز داره. دروغ  ميگه مرتيکه همين هفته‌ي پيش خودم تو بيمارستان نبوي ديدمش داشت همين حرف‌ها رو به يه نفر ديگه ميزد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:30  توسط مسعود  | 

 

 

تصور کنید قرار باشه آق مسعود باید برای یه کار جدی و مهم با یه بنده خدایی تماس بگیره. رابط گرامی گفته که شماره ات رو اس ام اس کن که از شرکت باهات تماس بگیره. این بیچاره هم لابلای امتحانا  یادش میره.

آخی.... بنده خدا سرش شلوغه دیگه نه؟ 

 بعد از آخرین امتحانش وقتی تازه فهمیده یکی از استادا نمره ی 20 درسش رو با 17.5 یکی دیگه که هم اسمشه اشتباه رد کرده و اعصاب مصابش خرابه، طرف تماس می گیره.

مکالمه شون خیلی جدی انجام میشه.

بعد یهو مسعود یادش میوفته که قرار بوده به این طرف اس ام اس بده. 

 می نویسه که" سلام آقای فلانی من فراموش کردم شماره ام رو بهتون بدم، ببخشید دیر شد!!!

 

 

جالب تر از اون گند پس فردای اون روز بود که داش مسعود قصه ی ما وقتی داشت با مدیرمسئول یه نشریه ای توی سمنان صحبت می کرد، بعد از تیکه پاره کردن تعارفات به عنوان حسن ختام گفت" ممنونم واقعا، هیچوقت لختتون رو فراموش نمی کنم"

 

بنده خدا به روی خودش نیاورد، منم که انگار نه انگار.

به من چه ربطی داره، مشکل از خطوط ایرانسله نه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:0  توسط مسعود  | 

 

.

.

.

قلمش را روي کاغذهاي خط خطي گذاشت. داستانش تمام شده بود. دستش خسته بود و پلک‌هايش سنگين .

 

«به طرف خيابان رفت. براي اولين تاکسي که سمند زردی بود دست تکان داد. راننده بود و دختري که روي صندلي عقب نشسته بود. سوار شد. راننده دنده را عوض کرد و، صداي دستگاه پخش را بالا برد. علي چند لحظه فکر کرد. گوشش را تيز کرد. صداي ساز مورد علاقه‌اش بودکه در چند نوازي شلوغ و مستانه‌اش، صداي واضحي داشت. اولين بار بود که در تاکسي اين نوار را مي‌شنيد. حتي دوستانش هم به اين نوع موسيقي علاقه‌اي نداشتند. پشت پيراهنش را صاف کرد و راحت به صندلي تکيه داد. موسيقي در سماع بود و علي غرق در لذت. نيم نگاهي به راننده انداخت. جوان بود. لباسهايش مرتب و برعکس خيلي از راننده‌ها لبخندي بر لب داشت. به نظرش با بقيه فرق مي‌کرد. با خودش فکر کرد و گفت شايد خودش هم ساز می زند که اين نوار را گوش مي‌دهد. دست راستش را نگاه کرد، ناخن نداشت. "شايد از نوازنده‌هايي باشد که بدون ناخن ساز مي‌زنند. لابد الان هم خيلي دوست دارد سازش کنارش باشد."

هر چه به مقصد نزديک‌تر مي‌شدند ، بيشتر از جدايي نگران مي‌شد. تصميم گرفت هنگام پياده شدن با راننده در اين رابطه صحبت کند.

قطع شدن صداي موسيقي براي چند لحظه، رشته افکارش را پاره کرد. صداي پر انرژي گوينده راديو که شنوندگان را دعوت به شنيدن اخبار مي‌کرد ، مثل پتک توي سرش کوبيده شد. راننده همچنان لبخند مي‌زد. گهگاه نيم نگاهي هم به آينه مي‌انداخت و مخفيانه سري تکان مي‌داد.

" نگه داريد همين‌جا پياده مي‌شوم. " تصميم گرفت بقيه مسير را پياده برود. »

 

قلمش را روي کاغذهاي خط‌خطي گذاشت. داستانش تمام شده بود. دستش خسته بود و پلک‌هايش سنگين.

 

دست‌هايش را روي کاغذ گذاشت و سرش را روي آن‌ها قرار داد. به داستانش فکر مي‌کرد و ، اين‌که بايد کار ويرايش و تايپش را تا فردا تمام کرده و براي نشست آماده شود. اين نشست هم مثل بقيه جلسات خواهد بود. اولش سلام و آخرش خداحافظ. و کساني شايد به عشق کانون ادبي، ادبيات، بحث کردن و شايد ياد گرفتن و ياد دادن. با کوله‌باري از گذشته‌هاي گذشته روي صندلي‌هاي عاريه‌اي ِ اعتباري و موقت نشسته، گوش مي‌کنند، مي‌انديشند و نظر مي‌دهند.گاه با سکوت، گاه با ......... .

هر كدام با افکار کهنه و جديدشان، تکه فکرهاي آسياب شده‌ي مرا غربال کرده و تفسير مي‌کنند.

شايد تفسيرشان سياسي باشد . آن وقت علي مي‌شود يک فرد از جامعه با رنگ و لعاب تاکسي. موسيقي مي‌شود افکار همگرا با ذهنش و شور. سماع، اوج رضايت و لذتش. لابد راننده هم مثل ليدرهاي خيلي از مجموعه‌ها که تنها به فکر منافع خودشان هستند، اين نظام را به گند کشيده و علي که پيشاپيش اين دور باطل را طي کرده و زود قضاوت کرده، خسته شده، پياده مي‌شود و مثل خيلي‌ها منزوي مي‌شود و به تنهايي‌اش مي‌خزد .

اگر هم فلسفي باشد، آن وقت راننده موسيقي مي‌شود ديدگاه و ديد زدن‌هاي زير چشمي راننده، گاف‌هاي اين طرز فکر، که به لطف صداي پر انرژي گوينده راديو خودشان را نشان مي‌دهند. همه چيز در قالب فلسفه مي‌رود. " راديو"، "شنوندگان"، "تاکسي"، "موسيقي"، "شور و سماع" و از همه مهمتر "علي ..." 

نمي‌دانم. به تعداد آدم‌هاي حاضر در جلسه ممکن است تفسير وجود داشته باشد. اصلا بعيد نيست پاي عشق هم اين وسط باز شود و علي در نظر يکي از دوستان انساني ساده بيايد که در يک برخورد با کسي آشنا مي‌شود که به نظرش از بسياري جهات با ديگران متفاوت است. خيال‌بافي مي‌كند و غرق در رويا مي‌شود، زماني هم که با واقعيت مواجه مي‌شود، شکست مي‌خورد و از همه گريزان مي‌شود.

سرش گيج مي‌رفت. هر چه بيشتر فکر مي‌کرد، برداشت‌هاي متفاوتي از داستان به ذهنش مي‌رسيد. با داستانش نمي‌توانست جلوي اين موضوع را بگيرد. خوب مي‌دانست که افعالش در افكار تک‌تک افراد غربال شده و نهايتا اين لباس مورد نظر آنهاست که به تن داستان خواهد نشست.

 

قلمش را روي کاغذهاي خط‌خطي گذاشت.  داستانش تمام شده بود. دستش خسته بود و پلک هايش سنگين.

.

.

.

 ------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : نوشته هر چقدر بی خود باشه٬ ویرایش کردنش سخت تر. ممنون از دوست خوبم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:50  توسط مسعود  | 

     پنج بعد از ظهر است و برخلاف هميشه، ايستگاه اتوبوس خلوت. چندتايي از مسافران انديمشک، چند قدم بالاتر در حال سوار شدن هستند. پايين‌تر از ايستگاه اتوبوس، شايد به فاصله‌ي 5-6 متر، پسري مشغول صحبت کردن با يک زن است. حرکت ماشين‌ها نمي‌گذارد صدايشان را واضح بشنوم. شلوار جين آبي و تي‌شرت طوسي، پوستي روشن و ته ريشي شايد دو سه روزه دارد. باد که به موهايش مي‌خورد، چهره‌ي مهربانش جذاب‌تر مي‌شود. کوله پشتي‌اش را با  دو دست جلويش نگه داشته، آرام و شمرده با زن حرف مي‌زند. زن با لبخندي مادرانه او را نگاه مي‌کند و با حرکت سر حرف‌هايش را تاييد مي‌کند.

- شما لطف کنيد حداقل شماره‌ي آقا پسرتون رو بديد تا بعدا بتونم باهاتون تماس بگيرم.

اين آخرين جمله‌ي پسر بود  .

 زن  کمي مکث کرد و با شکي که در نگاهش پیدا بود، سري تكان داد و به طرف دخترش رفت. چند قدم آن طرف‌تر ، دختر و خواهر کوچکترش ايستاده بودند. دخترک نگاهش با خواهربزرگ ترش بود و هر از چند گاهي ، نيم‌نگاهي هم به پسرمي‌انداخت. چيزهايي مي‌گفت و آرام مي‌خنديد. چهره‌ي دختر را نمي‌توانستم ببينم ولي صورت خواهر کوچکتر پيدا بود. مادر که در کنار دخترانش ايستاد، همان دو صورت را هم از دست دادم. حرف مي‌زدند و گهگاه سر دختر به چپ و راست حرکت مي‌کرد. مادربه طرف پسر رفت و با همان لبخند مادرانه جواب دختر را اعلام کرد.

راننده‌ي تا کسي‌اي که نوبتش رسيده بود و داشت به طرف جايگاه حرکت مي‌کرد، کنار پسر و زن ايستاد. او هم متوجه صحبت‌هایشان ، يا حداقل موضوع آن شده بود. شيشه را پايين کشيد و با لهجه‌ي غليظ دزفولي گفت:

-          بچه کجايي؟ پدر و مادرت کجا هستن؟ 

-          اينجا نيستن، شهرستان‌اند.

زن با لبخندي که هنوز روي لبانش ماسيده بود، با حرکت چشم اين مکالمه را دنبال مي‌کرد.

- باید پدر و مادرت رو بگی بيان، اگه قسمت باشه ايشالله همه چيز درست ميشه.

اين آخرين جمله‌اي بود که وقتي داشتم به طرف اتوبوس٬ که تازه رسيده بود، مي‌رفتم شنيدم.

وقتي که نشستم و از پشت شيشه نگاه مي كردم٬ تاکسي به طرف جايگاه رفته بود و پسر همچنان مشغول صحبت با زن بود. دخترک٬ آرام چيزهايي  مي‌گفت و مي‌خنديد. دختر که چهره‌اش از اينجا پيدا بود، به سختي جلوي خنده اش را مي‌گرفت اين از حركت عضلات صورتش و اخم هاي تصنعي‌اش پيدا بود.

طوري ايستاده بود که پسر او را نبيند. نگاهش مستقيم بود، با لبخندي فاتحانه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط مسعود  | 

 

دیشب برنامه ی انجمن موسیقی اندیمشک بود. به پیشنهاد یک دوست با سرعت نور خودم را رساندم . رفیقا که نشستن٬ گوشه ترین جای سالن را برای نشستن انتخاب کردم.

آخ٬ جای همه خالی بود.

به اندازه ی یک سال کمانچه شنیدم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:1  توسط مسعود  | 

 

توی وبلاگ قبلی یه چیزایی درباره ی یه خواب نوشته بودم. الان مو به مو در حال تعبیر شدنه. تا از این گه گیجه ی مزخرف خلاص شم ٬ چند روزی نیستم. باید بخزم توی سوراخ خودم و خوب فکر کنم....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:37  توسط مسعود  | 

" مسعود بیا پایین مهمون داریم"

               " مسعود بیا ناهار آماده است"

                               "مسعود بیا تلفن کارت داره"

و یا دردناک ترین پیام....

      " مسعود ما رفتیم، حواست به پایین باشه"

 

آغاز یا پایان داستان، برای من یا دیگران، تفاوتی ندارد. مهم آغاز فهمیدن است.

شاید صدای باز شدن در اولین صدا باشد.

بدون صدای آهنگ، بدون صدای صحبتی. سکوت، سکوتی...

شاید مادر به تصور خواب بودن پسرش آرام در را ببندد و برود.

شاید هم نگران شود، درد کمر را فراموش کرده و بالا بیاید.

شاید بوی بدی در راهرو پیچیده باشد و مادر از بی نظمیlم دلگیر و نا امید، به فکر خواهشی مجدد برای...

وقتی می رسد

شاید دم در اتاق میخکوب شود و بدنش یخ بزند. بدون اشک، بدون ترس.و فقط سکته ی زمان...

کامپیوتر خاموش، ساز پایین تخت ، تلفن در دست. شاید مسعود روی تخت...

و شاید هفت تماس نا موفق !!!

                                                                                  

                                                                                                          1387/1/1

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط مسعود  | 

 

اگر چه فلسفه ی من پوچ و بی معنی است

اما یک گل منهای یک گل می شود هیچ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط مسعود 

دهانش را باز و بسته می کند. نفس می کشد. چپ و راست، بالا و پایین. تلاش، تلاش، تلاش...

بیست و هشتمین روز از آمدنش به این دنیای جدید می گذرد و هنوز هیچ تغییری در رفتارش و زندگی اش ندیده ام. مثل بقیه ی ماهی ها...

مثل بقیه ی ماهی های عید از آکواریومی بزرگ، بین ماهی های دیگر انتخاب شد. نسبت به ماهی های هم قیمت خودش، درشت تر و سرحال تر نشان می داد. لابد ارزشش را داشت که انتخاب شده و تنها زندگی کردن در دنیای دیگر را امتحان کند.

 در این شش هفت سال گذشته فقط یکی از ماهی های عید بود که برای بیرون آمدن تلاش کرد.آن هم فقط لحظه ی تحویل سال. نتوانست اما خواست. حتی برای لحظه ای بیرون بودن را تجربه کرد.

 فهمید، هرچند به سیزدهمین روز نرسید...

دیگران آرام بودند. زندگی میکردند، نفس می کشیدند و حرکت در آب راکد شاید مهمترین تلاششان بود. روز به روز آب کثیف تر و بدبوتر می شد و نمی فهمیدند. دلخوش به خرده نان هایی که گهگاه شاید از روی ترحم روی آب ریخته می شد. دلخوش به سایه ای که گهگاه، اتفاقی، از جلوی تنگ رد می شد و شاید به این امید که کسی مواظبشان هست. نگران آب و غذایشان. لابد از زیبا بودن و شگفت انگیز بودن این دنیا با خود می گفتند.از آبی که عوض می شود، روزی ای که از آسمان می آید٬از ناشناخته بودن و شاید هدف دار بودن.

و دوباره حرکت و تلاش و تلاش و تلاش...

شاید به امید روز آگاهی ، به امید رسیدن به جایی. جایی بهتر از این جا. بزرگتر٬ برای حرکت های بزرگ. به امید جایی با غذاهای بیشتر، برای بودن بیشتر. ماهی هایی برای خواستن، خواستن برای خواستن.

 به امید دنیایی بدون صیاد...

                                     دریا...

                                        بهشت...

 

 

دهانش را باز و بسته می کند. نفس می کشد. چپ و راست، بالا و پایین. تلاش، تلاش، تلاش...

دستم را که به سمت کتاب کنار تنگ بلور دراز می کنم، برای چند لحظه  ثابت می ماند. شاید به خیال مکاشفه ای جدید یا پنجره ای رو به...

اما فقط یک اتفاق بود. اتفاقی که شاید باز هم تکرار شود.

یک اتفاق ساده، فقط همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:37  توسط مسعود  | 

 

 
همراه اول

هیچکس تنها نیست

 
اولین هدیه ی تولد هرکسی است. بدون سوال، بدون جواب. اوضاع جامعه یا سلیقه ی پدر و مادر، تفاوت چندانی ندارد، مهم بودنش است. سال های اول حتی اگر بخواهی دندان اسب پیشکش را بشماری، سوادت کافی نیست؛ هرچند بعدها خواهی فهمید که نیازی هم نیست. طرح، رنگ و شکلشان تفاوت چندانی ندارد، همه یکی هستند.
یک قالب و طرح ساده با دنیایی شگرف. دنیایی پر از دوست، پر از عشق؛ دنیایی خالی از تنهایی و شاید خالی از پوچی.
قالبی ساده با شماره هایی متفاوت، شاید به تعداد آدم های روی زمین. پیش شماره های شرق و غرب، شمال و جنوب، فرق چندانی ندارد. کارایی همه یکی است. تنهایی ات را پر می کند و شاید بفهمی که بیرون از این سلول انفرادی تبعیدی، خارج از این چهارچوب مجازی که لحظه به لحظه کسانی از کنار پنجره اش می گذرند و گهگاه نگاهی شاید از روی هیچ به داخل انداخته و به راه خود ادامه می دهند، کسی هست که تا آخرین توان با توست و برایت وقت می گذارد. امید می دهد و وعده هایی از جایی جز این جا. به زبان خودت.
شاید وعده سلولی بزرگتر، پنجره ای بازتر با رهگذرهایی زیباتر و شاید مهربان تر. غذاهایی...
شاید اگر از معنای آزادی باخبر باشی، یا خاطره ای از قبل از به کما رفتنت در ذهنت مانده باشد، از آنها بگوید. از حقیقت پرواز جوناتان، از معنای عشق کاکوتی، از بودن، از خواستن، از رهایی...
چاره ای نیست.
قاتل بی رحم ضربه را به بدجایی زده است. فراموشی تنها توشه ی این سفر اجباری است و تحمل تنها همراه.
نمی دانم.شاید دوری ای مصلحتی، شاید خواهشی برای بازگشت مجدد و فرصتِ بهتر بودن، شاید مجازاتی برای ندانسته های روشن و یا شاید مقام صبر در عرفان خلقت.

آخ نمی دانم...
ضربه به گیج گاه خورده است رفیق.

ضربه ای آهسته برای خیلی ها که تنها عارضه اش فراموشی است...
فراموشیِ بودن، شدن و نشدن. از یاد بردن و دل سپردن. دلهره ی دغدغه های پوچ و فراموش کردن رادیکال ها و چراها...

و گاه ضربه ای محکم تر با عواقبی دردناک تر...
تهوع و سرگیجه. چرخیدن و تاب خوردن و توهم، شاید برای گم شدن و ندیدن. شاید برای دیدن و نخواستن. و شاید برای

نمی دانم. فقط همین...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط مسعود  |